به نام انکه هستی را آفرید
دیر زمانیست که مردم شهر عزیزمان بهبهان با مشکل عظیمی روبرو هستند و هیولای مرگ نوشکفته هایشان رادر خیابانها و کوچه های شهر به سادگی درو میکند. کافیست یک روز در و دیوار شهر را بنگریم تا ببینیم چه تعداد کثیری از عزیزانمان را که روی تخم چشم بزرگ کرده ایم تبدیل به عکسی و خاطره ای بر روی دیوارها شده است که مراسم سوم و هفتم و چهلم و سالگرد آنها را به مااعلام میکند . مراسمی که شاید برای آنان که دچارش نشده اند تا یک سال قابل توجه باشد ( شاید )ولی خانواده های آن شکوفه ها تا سالها با آن دست به گریبانند و کانون گرمشان تبدیل به سردخانه ای شده که با عکسهای فرزند عزیزشان آرایش یافته است .
و شگفتا و شگفتا که چگونه می توان این معضل را دید و هیچگونه اقدام جمعی جهت کنترل و کاهش آن انجام نداد .
چگونه است که انفولانزای خوکی را با وجود نو بودن آن همه می شناسند و این همه اقدامات پیش گیرنده برای آن انجام می دهند و چگونه است که یک سقوط هواپیما در آن سر کشور باعث می شود که مردم از مسافرت با هواپیما خود داری کنند و در شلوغ ترین ایام مسافرت هر زمان که اراده کنی بتوانی بلیط تهیه کنی چرا که مردم برای حفظ جان خود از هواپیما استفاده نمی کنند و چگونه است که ............... و صد ها و هزاران چگونه دیگر . ولی هیچکس در فکر این نیست که اقدامی اساسی و جدی برای جلو گیری از این معضل بزرگ در این شهر نماید .
مردم شریف بهبهان ! چرا نشسته اید . چرا هیچ کاری نمی کنید . ایا مرگ صدها جوان در طی چند سال اخیر هیچ تلنگری به شما نمیزند و هیچ زنگ خطری را برای شما و برای فرزندانتان به صدا در نمی آورد ؟؟
چه باید کرد ؟ چگونه می توان حرکتی را آغاز کرد که ما شرمنده خود و جوانانمان نباشیم ؟
این حقیر با راه اندازی این وبلاگ می خواهم دری را برای مبارزه با هیولایی به نام مرگ جوانان بهبهانی با موتور سیکلت باز نمایم که حصول آن فقط با همکاری و همفکری شما مردم عزیز بهبهانی امکان پذیر است . همه باید دست به دست هم دهیم . مردم شهری که جوانانش معروف به علم و دانش هستند و به راحتی در دانشگاههای معتبر کشور حرف اول را میزنند ایا سزاست که دست روی دست بگذارند تا این هیولای نابکار دست در گریبانشان نهد و شکوفه هایشان را پرپر کند .
هرگز مباد .
بیایید با همدیگر کاری کنیم کارستان . این هیولا را از سر خود باز کنیم . ما می توانیم .ما می توانیم .
خلاصه کلام :
این وبلاگ که بیاد عزیز ترین عزیز از دست رفته مان سروش بهاری افتتاح گردیده است فقط با یاری شمامی تواند به انتشار خود ادامه دهد . هر گونه مطلب و سخن و اقدامی را که نظر دارید برای این آدرس siroos_bahari@yahoo.com ایمیل کنید تا آن را در این وبلاگ مطرح کنیم .
همچنین تصمیم بر این است که ارشیوی از عکس جوانانی که بر اثر تصادف با موتور سیکلت از بین ما رفته اند در این وبلاگ بوجود آید تا حداقل بتوانیم آماری داشته باشیم از این بلای خانمان سوز در شهر عزیزیمان .پس لطفاْ با ارسال عکس و مشخصات مورد نظر به ایمیل اینجانب باعث این امر خیر شوید .
از همه وبلاگ نویسان و دارندگان سایتهای مختلف بهبهانی خواهشمند است که لینک این وبلاگ را در وبلاک یا سایت خود قراردهند . متشکرم .
شعار ما این است: بهبهان همه جوانان خود را می خواهد . همه شان را .
بهشت
و جهنم ...
روزی
یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه
شکلی هستند؟ "،
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی
از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق
یک میز گرد بزرگ
وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که
دهانش آب
افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به
نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که
این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند
دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این
دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در
دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد،
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق
بعدی رفتند و
خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد
با یک ظرف خورش
روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را
داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی
گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط
احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند،
در حالی که آدم
های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می
اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می
یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان
آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را
دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید،
زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
دل سنگی ...
خودمو گول میزدم توی
دورنگی
نمیخواستم ببینم ، دل سنگی
می دیدم
داشتی یواش یواش ، میرفتی
اما خواستم خوش باشی ،
توی زرنگی
هی می گفتم ، دل خوشه ، فردا می مونم
واسه خوندن تو بودی ،
تنها بهونم
هی میگفتم
به خودم ، همش خیالــــــــه
همه این حرفا یه شوخیه ،
می دونـــم
تو چشات برقی نبود ، مثل
گذشته
تازه فهمیدم
ازین ، حرفا گذشته
من همونیم که بودم ،
تو داری عوض میشی
من همونیم که بودم ، تو
داری عوض میشی
من
همونیم که بودم ، تو داری عوض میشی
من همونیم که بودم ، تو داری عوض میشی
______________________________________
حاشیه :
سوم مرداد روز جهانی اقدام برای حقوق بشر گرامی باد ...
رو غرورم پا نزاری ...
دوس دارم برم تا ابرا با اونکه حالم گرفته س
پرواز و خیلی میخوامش حیفه که بالم گرفته س
بی وفا منو سوزوندی مگه تو دلت چی داری ؟
یا میگی دوست ندارم یا میری تنهام میذاری !
وقتی رفتی منه عاشق سراغ کی رو بگیرم
وقتی پا گذاشتی رفتی پیش کی بمیرم ؟
خیره میشم توی چشمات رو غرورم پا نذاری
میمونم پشت نگاهت که منو تنها نذاری
شعر از : محمود طیب
معمای آلبرت انیشتن در قرن نوزدهم میلادی
آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش
در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میان افراد باهوش جهان قرار
دارید یا خیر ! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می
تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید)
۱- در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
۲- در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی
می کند.
۳- این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت
می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.
سئوال: کدامیک از
آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟
راهنمایی:
۱- مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲- مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳- مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴- خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵- صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶- شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷- صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸- مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹- مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰- مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱ - ردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که
سیگار Dunhill می کشد زندگی
می کند.
۱۲- مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد.
۱۳- مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴- مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵- مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.
آلبرت انیشتن این معما را در
قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل
کنند! شماچطور؟؟؟
من مطمئن هستم که شما می
توانید. امتحان کنید ...
منتظر نظرات و جواب شما هستم
راهنمای حل معما (سعی کنید بدون
استفاده از راهنما معما را حل نمایید. مطمئن باشید می توانید.)
عاشقانه
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه
ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای
ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما
کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار
کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی از این
چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره
بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون
نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون
نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک
نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه
ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا
دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می
زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می
زنم
کلاغی روی درختی نشسته بود و تمار روز بیکار
بود و هیچ کاری نمی کرد . خرگوشی از کلاغ پرسید : منم میتونم مثل تو تمام روز
بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم ؟ کلاغ جواب داد : البته که میتونی ... !
خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول
استراحت شد . یه هو روباه پرید و خرگوش رو گرفت و خورد ...
نتیجه
اخلاقی :
برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی باید
اون بالا بالاها باشی . یعنی برای رسیدن به هر چیزی باید شرایطی داشته باشی و
قبلاً تلاش کرده باشی ...

اینجا من تنها نشستم با خیالت ... لب دریا
یادتو مونده فقط برای من ... از همه دنیا
انگاری قصه میگه ... صدای مهربون موجــــــا
میگه نیستی ، خالیه ... جای تو روی تن شنها
میگه نیستی ، خالیه ... جای تو روی تن شنها
یادمه قصر شنی رو ... که با هم ساخته بودیم
توی قصر اون دوتا ... عاشق و دلباخته بودیم
توی باغچش گلای قشنگ کاغذی میکاشتیم
ما که از مهر و محبت ... واسه هم کم نمیذاشتیم
اما دریا با حسادت ... تو شب طوفان و وحشت
با خروش موجای سرد ... زد و اون قصرو خراب کرد
ما با هم فریاد کشیدیم ... سر دریا داد کشیدیم
ما با هم فریاد کشیدیم ... سر دریا داد کشیدیم
بیا تا قصر شنی رو ... بسپاریم به دست دریا
توی آسمون دلها ... برسیم تا اوج ابـــرا
بیا برگرد خونه ای ... از عشق بسازیم
تا دیگه زندگی مونو ... ما به این موجا نبازیم
تا دیگه زندگی مونو ... ما به این موجا نبازیم ...
« گروه آریان »
دانلود آهنگ قصر شنی
----------------------------------------
حاشیه :
روز مادر رو به همه مادران عزیز تبریک
میگم ...


مادر عزیز روزت مبارک


میان جمعم من ... ولی دلم تنهاست
لبم چوگل خندان ... دو دیده ام دریاست
لب از برون خندد ... دل از درون گرید
ز برق چشمانم ... نشان غم پیداست
تو شاهدی ای غم
چگونه میخندد ... گلی که پژمرده
دل من است آن گل ... که از جفا مرده
ز من چه می پرسی ... که از چه می نالم
همیشه می گرید ... دلی که افسرده
تو شاهدی ای غم ........
برنامه نویس و مهندس
یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوایی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند . برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت : مایلی با همدیگر بازی کنیم ؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید . برنامه نویس دوباره گفت : بازی سرگرم کننده ای است . من از شما یک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید ، 5 دلار به من بدهید . بعد شما از من یک سوال می کنید و اگر من جوابش را نمی دانستم من 5 دلار به شما می دهم .
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد . این بار ، برنامه نویس پیشنهاد دیگری داد . گفت : خوب ، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب بدهم 50 دلار به شما می دهم . این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه نویس بازی کند .
برنامه نویس نخستین سوال را مطرح کرد : « فاصله زمین تا ماه چقدر است ؟ » مهندس بدون اینکه کلمه ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه نویس داد . حالا نوبت خودش بود . مهندس گفت : « آن چیست که وقتی از تپه بالا می رود 3 پا دارد و وقتی پائین می آید 4 پا ؟ » برنامه نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود آن را مورد جستجو قرار داد . آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد . باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد . سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند .
بالاخره بعد از 3 ساعت ، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد . مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد . برنامه نویس بعد از کمی مکث ، او را تکان داد و گفت : « خوب ، جواب سوالت چه بود ؟ » مهندس دوباره بدون اینکه کلمه ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ... !!!!!!!!!

خودمو گول میزدم ... توی دورنگی
نمی خواستم ببینم ... دل سنگی
می دیدم داشتی یواش یواش .. میرفتی!!!
اما خواستم خوش باشی ... توی زرنگی
::... ×××× ...::
این وبلاگ رو برای دل خودم ساختم و امیدوارم مطالبی رو که میزارم به درد شما هم بخوره...
::... ×××× ...::
-------------------------------
برای رسیدن به آرزوها
باید جدی بود...
اما گاهی وقتا لازمه که
از آرزوهای خودت بگذری
چون...
چون با گذشتن از آرزوت
اونی رو که خیلی دوست داری
به آرزوش میرسه
و بعدا که پیش خودت فکر میکنی
می بینی که تصمیم درست رو گرفتی .
-------------------------------
×××معرفی×××
من فرید هستم ... متولد شهریور 1365 در بهبهــان ، دانشجوی رشتۀ کارشناسی ناپیوسته مهندسی کامپیوتر تکنولوژی نرم افزار ، واحد بهبهان ...
از سیگار، جنگ، دروغ، خیانت، غیبت و از این جور حرفا متنفرم.
یک پرسپولیسی 2 آتیشه ... البته استقلالی های عزیز هم واسم قابل احترام هستن ........
از گـــــروه آریــــان خیلی خوشم میاد...
خوشحال میشم با نظراتـتون منو راهنمایی کنید.
ای دی من : fery_footballi
موفق باشید...
××××××××××